اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

147

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

ابو مريم ، آب پشتم را چنان كشيد كه آبستنى در چشمش برق زد . پس زياد گفت : ما تو را براى گواهى آورده‌ايم نه براى دشنام دادن . گفت : حق را چنان كه بوده است مىگويم . پس معاويه شهادت وى را امضا كرد [ . . . ] [ 1 ] گفتند آنچه بشما رسيد و گواهى دادند بانچه شنيديد . پس اگر آنچه گفتند درست باشد ، شكر خدايى را كه آنچه را مردم از من ضايع كردند ، حفظ كرد و آنچه را از من پست كردند برافراشت ، و اگر باطل باشد ، پس معاويه و گواهان داناترند ، و عبيد جز پدرى شايسته نيكى و سپاسگزارى نبود . و مغيرة بن شعبه را در جمادى [ . . . ] سال 42 والى كوفه كرد و چندى بر سر اين كار بود سپس براى او بدا پيش آمد و عبد الله بن عامر بن كريز را والى كوفه كرد و چون خبر بمردم كوفه رسيد ، بسيارى از مردم باستقبال عبد الله بن عامر شتافتند و مغيره از كسى جويا نمىشد مگر آنكه مىگفتند باستقبال عبد الله بن عامر رفته است ، تا آنجا كه از منشى خود جويا شد و به او گفتند : به عبد الله پيوسته است . پس گفت : اى غلام بار مرا ببند و استر مرا پيش آور . آنگاه بيرون رفت تا به دمشق رسيد و بر معاويه در آمد ، و چون معاويه او را بديد گفت : اى مغيره چه باعث شد كه آمدى ؟ كارت را رها كردى و شهر كوفه و مردم عراق را واگذاشتى با اينكه آنان در فتنه جويى از همه كس شتابزده ترند . گفت : اى امير مؤمنان ، سن من بالا رفته و نيروى من ضعيف شده و از كار بازمانده‌ام و از دنيا هم بانچه نياز داشتم رسيده‌ام . به خدا قسم بر چيزى از دنيا افسوس نمىخورم جز بر يك چيز كه تصور مىكنم با آن حق تو را بر خود ادا كنم و دوست دارم كه مرگم فرانرسد و خدا نيكو مرا يارى دهد . گفت : آن چه كارى است ؟ گفت : من بزرگان كوفه را به بيعت كردن براى يزيد پسر امير المؤمنين به وليعهدى پس از امير المؤمنين فرا خواندم و آنان هم پيشنهاد مرا پذيرفتند و براى اين كار ايشان را آماده و شتابنده

--> [ 1 ] سپس زياد برخاست و گفت : اى مردم ، معاويه و گواهان ( ر . ك . جمهرة خطب العرب ج 2 ص 257 ) .